على اكبر دهخدا
1305
امثال و حكم ( فارسى )
خسروا عدل تو جائيست كه از چنگل باز * هيچ تيهو بچه در ملك تو افغان نكند . مجير بيلقانى . در روزگار عدل تو شايد كه عاقلان * گويند بره با بچهء گرگ توام است . ابن يمين . بروزگار همايون خسرو عادل * كه گرگ و ميش بتوفيق او همآوازند . سعدى . در پناه دولت او در ضمان عدل او * آهوان در بيشه با شيران چرا خور كردهاند . اديب صابر . در زمانش بره بر دعوى خون مادران * گرگرا بگرفته گردن پيش چوپان ميبرد سلمان ساوجى . هم ميش را بعهد تو گرگ است مؤتمن * هم كبكرا بدور تو باز است مستشار . سلمان ساوجى . بگرگ عدل تو گفت از پى خوشامد ميش * بدوش بر بره را و بر شبان برسان . سلمان ساوجى . با باز در زمان تو تيهو مصاحب است * با شير در امان تو آهو معانق است . سلمان ساوجى . ز عدل او شده باز سفيد جفت كلنك * ز امن او شده شير سياه يار شگال . نه اين فراز برد در هوا بدان چنگل * نه آن دراز كند در زمين بدين چنگال . عبد الواسع جبلى . در عهد عدل اوست كه ميشان هميكنند * هنگام خواب مروحه از پنجه ذئاب . رضى نيشابورى . سوى آبشخور آرد گرگ ميش لنك را بر سفت « 1 » * اگر اضداد عالم را نهيب تو شبان گردد . كمال اسمعيل . شير با آهو از يك منهل آب مىخورد و كبك با شاهين در يك مرقد خواب مىكند . عقد العلى . صيت عدل او چنان مشهور شد كز خوف او * گرگ مر اغنام ضايع را شبان گردد همى وطواط . چنان بيك ره ميزان عدل شد طيار * كه ميل سوى كبوتر نميكند شاهين . كمال اسمعيل . ز انصاف تو سايهء پر شاهين * شده خوشترين خواب گاه كبوتر . وطواط . رسيده وعدهء عدل تو بدان درجه * كه پنبه را شود امروز پاسبان آتش . وطواط . گرگ و يوسف يكى بود سوى كور سوى حاسد چه اين چه بانگ ستور . . . ) سنائى . گرگ هميشه گرسنه است . گر مادر خويش دوست دارى دشنام مده بمادر من . نظير : الم چون رسانى به من خير خير * چو از من نخواهى كه يا بى الم . ناصر خسرو رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . گر ما مقصريم تو درياى رحمتى . . . جرمى كه ميرود باميد عطاى تست . ) سعدى . گر برانى از اين در درآيم از در ديگر من آن گدا سمج مبرم كنايه نفهمم . . . ) نظير : تا هستم بريشت بستم . گرمتر گردد همى از منع مرد گرمتر شد مرد زان منعش كه كرد . . . ) مولوى . ( رجوع به : الانسان حريص على ما منع ، شود .
--> ( 1 ) دوش . كتف .